تبليغاتX
به وبلاگ جوانيم خوش آمديد . ما در اين وبلاگ قصد داريم شما را با سايت جوانيم و محيط وبلاگهاي آن آشنا كنيم . لطفا ما را از نظرات خود آگاه سازيد . متشكريم


دوستان گرامي ،

باز هم سايتهاي بهايي فيلتر شدند .

آدرس سايتها بروز شده و اگر احيانا بعضي از آنان هنوز عمل نمي كند به زودي به روز مي شود .

موفق و پيروز باشيد




نوشته شده در 1388/3/24ساعت توسط باران | نظر دهيد

روی یکی از بـازوهـای کهکشـان راه شیـری یک نقطـه ی کـوچک نـورانی می بینـم که خورشید منظومه ی ما است. می پرسید چگونه چنین چیزی ممکن است؟

tazadehol

 می گویم این تصویری است که به دور دست رفته ترین دستگاه ساخت ذهن و دست بشر خاکی، گرفته و ارسال کرده است؛ شیئ مصنوعی که چند سال قبل، به سوی فضا فرستاده شد و اکنون با عبور از محدوده ی منظومه شمسی، همچنان در فضاهای دور دست، به پیش می رود و آخرین علامات گرفته شده از کیهان بی کران را به پایگاه زمینی خود ارسال می دارد. آری، این شئی کوچک پرنده که از عرصه ی زمینیان پای به سموات بی پایان نهاده و می رود تا روزی در تاریکی اعماق آسمان ها گم شود، چنین تصویری را از محل منظومه ما گرفته، بر واپسین حامل های الکترومغناطیسی سوار کرده و برای بشریت ارسال نموده است

 و من یک انسان زمینی، اکنون از ملیون ها ملیون کیلومتر آن سوتر، به خورشیدمان می نگرم و آنرا نقطه ای روشن در انتهای یکی از باروهای کشیده ی کهکشانمان می بینم. باور کردنی نیست، امّا حقیقت دارد. من به راستی از ملیون ها ملیون کیلومتر دور تر، به خورشیدمان نگاه می کنم. انگار معجزه ای رخ داده است. آخر افق دید من کجا و رؤیت خورشیدمان از این فاصله حیرت زا کجا؟ آری به واقع معجزه ای رخ داده است؛ و آن اعجاز روح انسان زمینی است.

و من در این صحنه ی شگفتی زای، یک تضاد هول انگیز می بینم؛ تضادی مهیب که از یک سو ذهنم را زبونی می دهد و از سویی دیگر، جانم را جولان می بخشد.

از یک جهت می بینـم خـورشیـد خـروشان، این محـور مقتـدر منظومه، که زمین ما جزء کوچکی از آن است؛ خود بگونه ی نقطه ای نورانی در میان هزاران نقطه ی نورانی دیگر گم گشته؛ آن هم از فاصله ای که هنوز درجوار مرزهای منظومه محسوب است. حال تصور کنید اگر از آن سوی کهکشان که 200 ملیارد سال نوری با ما فاصله دارد به این گوشه ی دور افتاده ی آن بنگریم چه خواهیم دید؛ و این در حالی است که ملیاردها کهکشان در فضای بی کران موجود است. الله اکبر. آری، در واقع، ما، روی یک نقطه ی مفقود زندگی می کنیم؛ حال خودمان از لحاظ جسمانی چه محسوبیم نمی دانم؛ و در این جا است که احساس ضعف وذلت بر وجودم مستولی می گردد و باز هم تشدید می شود، هنگامی که می بینم ما آدمیان، در این نقطه ی مفقوده، هنوز حاضر نیستیم به زبونی ذهن خود در مقابل شکوه آفرینش اذعان کنیم و در برابر جلوه های مشیت خالق هستی سر تسلیم فرود آوریم. و از این موضع عنصری است که وقتی از این فاصله، به زیستگاه خود می نگرم، خود را تنها و بی پناه حس می کنم و محزون و مأیوس می گردم.

اما از جهت دیگر چه می بینم؟ می بینم کـه انسان کوچک خاک زی، صاحب چنان روح پر قدرتی است که می تواند محصول اراده ی خود را به ملیون ها کیلومتر آن سو تر، در فضای لایتناهی سیّار سازد و بعد، از آن فاصله ی رعب آور به زیستگاه مفقود خود بنگرد؛ به خورشید زیبای خود نظر دوزد و به منزلگاه نخستین خود بیندیشد. آری آنچه در آن فضاهای ناشناخته همچنان می پوید و به پیش می رود، در واقع، جلوه ای از شگفتی های نهفته در روح آدمی است؛ همان انسان ذره گونه بر روی منظومه ای مفقود؛ که اکنون چشمی شده رو به سوی منزلگاه نخستینش و از آن، به خود می نگرد؛ و آینه ای گشته به سمت زیستگاه اولینش و در آن، قوای مکنونه ی خود را مشاهده می کند. و از این قلّه ی روحانی است کـه وقتی از ایـن فاصله، بـه خورشید خـود می نگرم، خود را نیرومند و خلاق مشاهده می کنم و شادمان و پر امید می شوم.

آری هرچند جسم خودم که هیچ، پیکر منظومه ام نیز بسی کوچک است و حقیر؛ اما روحم که عطیّه ی الهی و هدیّه ی ربانی است بسی بزرگ است و عظیم. حال در نظر آرید که اگر این روح پر شکوه با روح بی پایان خداوند هستی که در مظاهر قدسیش جلوه گر است، در آمیزد، چه خواهد شد، و چه خواهد دید؟ اما می دانیم و می بینیم که روح بی کران خداوند عالم، هم اکنون در کالبد نماینده ی عظیم الشأنش جلوه و جریان یافته و قدرت بی پایان و رحمت بی کران به ارواح آدمیان بخشیده؛ و همینگاه است که روحم بیشتر از پیش قدرت می گیرد و جانم بهتر از قبل اطمینان می یابد که در پرتو فوران نار الهی، همین انسان ذره گونه ای که در محیط منظومه ای مفقود می زید؛ به مدد الهامات و امدادات خدایی، از درون این محدوده ی تاریک متولد خواهد شد و از داخل این هسته ی تنگ سر بر خواهد کشید و بر اساس محبت و عدالتی بدیع، مدنیتی بنیان خواهد نهاد که دیگر نه از روزنه ی یک پرنده ی کوچک سرگردان، بکله در آینه ی فضا پیمـاهـایی بی نشـان، که تا آنسوی کهکشان را طی خواهند کرد، به سیاره ی زمین، نظر خواهد دوخت و علی رغم فاصله های فوق تصور، زادگاه دیرینش، سیاره ی زیبای زمین را به وضوح تماشا خواهد کرد و قلبش به یاد و محبت آن به طپش خواهد آمد و از اعماق جان، در ستایش شکوه و عظمت ایمان به خداوند یگانه، و معجزات ظهوری جاودانه، سرود ستایش سر خواهد داد.

لينك مستقيم 




نوشته شده در 1388/2/30ساعت توسط باران | نظر دهيد

دو تا شاگرد خصوصي پسر دارم كه با هم فاميلن و تازه پا از نوجووني به جووني گذاشتن. دو سه جلسه بود كه ديدم حواسشون به درس نيست و نمره هاشون بد مي شه. به مامان و باباشون جريان رو گفتم. مشورت كرديم، قول دادن درس بخونن. اما وضع فرق نكرد. يك روز كه كلاس داشتيم، ديدم هردوتاشون به جاي توجه به درس، با هم حرفاي د يگه مي زنن و به هم ايما و اشاره مي كردن. وسط صحبتاشون فهميدم صحبت از دختراس. گفتم جريان چيه بچه ها؟! كم كم درد دلشون باز شدو گفتن يكيشون دو سه هفته است و ديگري دو سالست كه هر يك با دختري دوست شدن و پدر و مادرشون هم جريان رو نمي دونن. يك كمي از ته دل براشون صحبت كردم و حقايق و تبعات چنين روابطي رو گفتم. جلسه بعد كه رفتم خونشون، گفتم خوب شروع كنيم تمرينا رو حل كنيم. گفتن آقاي فلاني امروز درس و كتاب را كنار بذاريد! گفتم چرا؟گفتن اين جلسه درس نمي خواهيم، براي ما صحبت كنيد.گفتم درباره چي؟ گفتن همون جريان جلسه قبل!هم متعجب بودم و هم خوشحال. باورم نمي شد نوجوونا و جووناي امروز گوش به اين حرفاوراهنمائي ها بدن، ولي ظاهرأاونا متوجه شده بودن كه از ته دل براشون حرف زده بودم و خلاصه بي ريايي و خلوص و محبت واقعي مثل هميشه كار خودشو كرده بود. آخه مي دونيد نوجوونا و جوونا چون دلاشون پاكه و هنوز آلوده به خيلي چيزا نشدن؛ وقتي نشونه اي از خلوص و صداقت و محبت حقيقي ببينن، گيرندة قلباشون فورأ پيام هاي از ته دل براومده رو مي گيره و رد خور نداره!

خلاصه تمام وقتِ كلاس خصوصي اون جلسه به حرف درباره دوست دختراي اونا گذشت. اوني كه دوستيش دو ساله شده بود مي گفت سرد شده و نمي دونست چطور ماجرا رو قطع كنه. بدبختيش اين بود كه يكي از دوستاش هم از ماجراي اون خبر داشت و اون مي خواست به دوستش بگه كه كلاً اين جور دوست بازي هااشتباهه؛ ولي چون خودش دو سال بودازاين روابط داشت، نمي دونست چه دليلي برا دوستش بياره كه قانعش كنه دوست دختر نگيره! اون يكي هم كه دوستيِ دو سه هفته اي داشت، چون از ماجراي اون يكي خبر داشت، مي ترسيد به عاقبت اون دچار بشه و با صحبت هاي من تصميم داشت دوستيشو قطع كنه ولي نمي دونست چطوري و از دعواي پدر و مادرش هم مي ترسيد!

پدر و مادر اولي تقريبأ ماجرا رو مي دونستن و دفعه قبل كلاس با پدرش صحبت كرده بودم. اوبا كمال تعجب مي گفت اين مسائل در خارج حل شده، ولي توي ايران حل نشده. تعريف كرد رفته بود قبرس، كنار ساحل، ديده جوونا تا صبح در كنار دريا در كافه ها با هم مي نشستن و مشروب مي خوردن و حرف مي زدن و صبح مي رفتن پي كارشون! اما پدر و مادر دومي اصلأ نمي دونستن. هر دوتاپسرك مي ترسيدن؛ چون مي گفتن برخورد پدر و مادرا در مورد روابط دخترا و پسرا متعصبانس و مثلأ خدا نكنه در رفت و آمداي فاميلي به يكي از دختراي فاميل سلام كني يا حرف بزني! طرفين فوراً فكر مي كنن خبرائيه! البته من تعجب كردم كه اگه اينطوره پس چرا پدر يكيشون اون طوري مي گفت ! خلاصه لَبّ مطلب اينكه هر دو مضطرب بودن و مي گفتن سرد شدن و نمي دونستن چه كار كنن. تازه وقتي من راه هاي ممكن رو توضيح مي دادم، دلشون برا دوست دختراشون هم مي سوخت كه اون طفلي ها دلشون مي شكنه! مي گفتن خوب ما رابطه رو به هم     مي زنيم؛ ولي ظلم به اونا مي شه! در دلم اينهمه ساده دليِ نوجووني رو و اينهمه عدالت فطري اونا رو تحسين مي كردم و باور كنيد از اين نظر در دلم قربونشون مي رفتم، ولي ديوانه شده بودم از دست پدر مادرا كه اين همه احساسات پاك فطري رو بي سرپرست و هدايت رها مي كنن! و اي كاش به امان خدا رها مي كردن، ولي متأسفانه به امان نفس و هوي رها مي كنن و به اين ترتيب ضربات عاطفي و روحي شديدي به بچه ها و خودشون وارد مي كنن!!

با اين حال از جمله به پسرا گفتم: اولأ از اين به بعد اين جور اسرار و مسائل خصوصي رو با همه كسي در ميون نگذارن. به خصوص با دوستاي همسن و سالشون! چون درسته همديگه رو بهتر مي فهمن و با هم راحت ترن ولي همسن و سالا، معلوم نيست راز دار باشن و بعدها ممكنه پشت سر هم صفحه بگذارن. ثانيأ تشكر كردم كه منو امين دونستن. بعد تأكيد كردم كه اين مسائل رو فقط و فقط با پدر و مادرشون در ميون بذارن. چون اونا هم پيش خدا مسئولن و هم نزد خانواده خودشون و هم پيش جامعه. اوانا بايد ياد بگيرن با مسائل صحيح و غير متعصبانه و با حكمت و مشورت و محبت و صبر و تحقيق و انصاف برخورد كنن و ساير نوجوونا رو هم مثل بچه هاي خودشون بدونن و آنچه برا خودشون نمي پسندن برا ديگرون هم نپسندن! بهشون گفتم: از برخورد خشن و عصباني اونا نگران نباشيد؛ گفتم: فوري مي ريد پيش پدر و مادراتون، اول مي گيد اشتباهي كرده ايد كه مي خواهيد زودتر جلوي اونو بگيريد؛ اونا رو بغل كنيد و ببوسيد و بگيد مامان، بابا، ما جز شما برااين جور موقعيت ها،كس ديگري رو نداريم؛ و خواهش كنيد شما رو ببخشن و خلاصه از صميم قلب محبتشون را بيدار كنيد و بعد ماجرا رو بگيد؛ مطمئنأ خدا كمكتون مي كنه! بعد با هم مشورت كنيد و بهترين راه قطع روابط رو بررسي كنيد و خودتونو جاي دوست دخترها و پدر و مادراي اوناهم بگذاريد و منصف باشيدو...

به ايشان گفتم عشق و دوستي و ازدواج مقدسه، ولي آدم كه نمي تونه با خيلي ها ازدواج كنه! نمي شه كه با چند نفر دوست بشه اون هم در نوجووني و يا اوايل جووني، و اسير تمام عيار احساسات اين سنين بشه. آدم عاقبت فقط با يك نفر مي تونه زندگي كنه. آيا توي اون سنين مي تونه بفهمه كه با كدوم يكي؟!! اگه مي شد بفهمي، خوب، آدم از راه صحيح و مشورت و رضايت طرفين و پدر و مادر ازدواج مي كرد؛ ولي وقتي نمي شه فهميد پس چرا چند نفر رو اسير كنيم و از نظر عاطفي و رواني بيچاره كنيم... ديديد كه خودتون صحبت از سرد شدن روابط كرديد... ازدواج وقت خودشو داره...!!

دوميه رفته بود به مادرش گفته بود و ماجرا تا حدي حل شده بود... مورد دو تا شاگرد من زياد شديد نبود، اما موارد وحشتناكي وجود داره كه دلها رو خون مي كنه! راستي اگه نوجووني بره و بخواد برا پدرش در اين مورد ها در دل كنه و خود پدره هم غير از خانمش با خانم هاي ديگه باشه چي؟! نوجوونه، دردش رو به كي بگه؟! يا اگه پدر و مادري طلاق گرفته باشن به كي بگه؟! كي به داد اين دلاي سرگشته و بيچاره كه دنبال يه ذره محبت، اين ور و اون ور حيرونن، برسه؟ آيا كي به جز ما پدر و مادرا و معلما و... بايد بستر سالمي برا روابط سالم فرهنگي و معنوي و مادي بچه هامون درست كنيم تا هم جسمأ رشد كنن و هم از نظر علمي و فني و هنري و اخلاقي و معنوي و... درد امروزة ما، درد ارتباطه! درد چطور با هم بودن و روابط صحيح داشتنه. آيا حق بچه هاي ما نيست كه درست عاشق بشن ، اونم عاشق يكي و بدون نابودي عواطف و احساسات و اخلاق و شخصيت و معنويت فطريشون، بتونن ازدواج كنن؟!...آيا هنوز هم نمي ترسيم!!  

لينك مستقيم




نوشته شده در 1388/2/13ساعت توسط باران | نظر دهيد

دوستان عزيز و محبوب و همراه

جديدا تعدادي از سايتهاي بهايي مجددا فيلتر شده اند . تمامي آدرس سايت ها بروز شدهاند و بدون نياز به فيلتر شكن مي توانيد به پيوندهاي روزانه رفته و بر روي آنها كليك نمائيد . موفق باشيد




برچسب ها : آدرس , جديد , سايت , هاي , بهايي

نوشته شده در 1388/2/11ساعت توسط باران | نظر (4)

خانه من، خانه ما،

خانه ای خریده ام، بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار،

خانه ای خریده ام كه سقفش آسمان است.

اینجا هر شب میهمانی است.

هر شب آدمیان در زیر سقف خانه من می خوابند.

سقف خانه ام را با ستاره هایی آذین بسته ام.

اما چراغ اصلی من همان ماه است.

آری،

در خانه من هیچ كس میهمان ناخوانده نیست.

در اینجا مذهب عاشقی است.

اینجا آنقدر بزرگ است كه حتی برای كودك روزنامه فروش هم جا هست.

در خانه من هیچ كس دزدی نمی كند چون همه متعلق به یك خانه هستیم.

در اینجا هیچ كس از دیگری رو نمی گیرد چون همه اعضا یك خانه هستیم.

در اینجا هیچ كس بیشتر از دیگری سهم نمی خواهد چون می داند وسایل خانه محدود است.

در اینجا هیچ كس آشغال نمی ریزد چون اینجا خانه ماست.

در خانه ما هیچ كس تنها نیست.

خانه ایی داریم، بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار.

همه ساكن یك ارضیم.

همه در یك خانه ساكنیم.

فی الحقیقه عالم یك وطن محسوب است و مَن عَلی الارض اهل آن.

هوای هم خانه ای یت را داشته باش.

لينك مستقيم




نوشته شده در 1388/1/26ساعت توسط باران | نظر دهيد

در خيابانم و به چهره ي انسانها مي نگرم. مي خندند ولي غمگينند. به ظاهر شادند و در باطن خسته. نقاب بر چهره دارند و دنبال نان هستند. قلبم فشرده است. اين آدمها چه مي خواهند؟ براي چه اين گونه سخت در تلاشند؟ براي بدست آوردن روزي؟ پس چرا در پايان اين چنين مغمومند و افسرده؟ گويي اميد از اين ديار رخت بر بسته است . شايد اميد لبخند كوچكي باشد بر لبان آدمي .

آيا دست نيافتني است يا ما آن را از خود دريغ مي كنيم؟

به بچه ها مي نگرم، آنها اينگونه نيستند. مي خندند از ته دل. خود به دنبال شاديند و حتی شادي به وجود مي آورند، لحظه اي يكجا نمي نشينند، تا توان دارند، به دنبال خواسته هايشان هستند. كوچك ترين و ساده ترين چيزها خوش حالشان مي كند. به فردا فكر نمي كنند و در ديروز هم نيستند. فقط امروز. همين لحظه.

چه مي شود همين بچه ها وقتي بزرگ مي شوند، تغيير مي كنند؟ ديگر به دنبال شادي نيستند؟ به راستي چرا؟ تا كودكيم شاديم و اميدوار و وقتي بزرگ مي شويم نا اميد و خسته. در كودكي براي شاد بودن زندگي مي كنيم، مي خنديم و از دنيا لذت مي بريم. در بزرگسالي آرزوهاي كودكيمان بزرگ مي شود، همان ها، اما تنها در گوشه اي نشسته ايم و به آنها مي انديشيم و براي رسيدن به آنها هزينه ي سنگينشان را نمي پردازيم. اقدامي نمي كنيم، تنها حرفهاي زيبا مي زنيم. انسانهايي كه حرف هاي زيبا مي زنند زيادند، اما تعداد كمي اند كه انديشه ي زيبا مي كنند و كمتر از آن ها انسانهايي كه عمل زيبايي دارند. 

آن ها چه تفاوتي با بقيه دارند؟ آيا اينگونه نيست كه انسان هايي كه دست به اعمال زيبا مي زنند، كودكي شان را از ياد نبرده اند؟ به خود دروني شان پرداخته اند، هدف از زندگيشان را يافته اند و مسئوليت آن را پذيرفته اند. انگيزه دارند و يك لحظه هم از تلاش دست برنمي دارند. شادند و اميدوار و به خوبي دريافته اند كه دنيا از حرف خسته شده و هنگام عمل است.

لينك مستقيم




نوشته شده در 1388/1/17ساعت توسط باران | نظر دهيد

پس از 365 روز گردش به دور خورشید ، زمین بار دیگر به اول راه می رسد و فصلی نو به دفتر تاریخ بشریت افزوده می گردد. در هر گوشه بوی تازگی و طراوت به مشام می رسد. گویی همه چیز نو می شود حتی مردم. همانهایی که تا چند روز پیش عصبی و خسته در خیابانها مشغول خرید یا در خانه مشغول خانه تکانی بودند سال که تحویل می شود با روحیه ای تازه ، لباسهایی تمیز و لبخند بر لب ورود بهار را جشن می گیرند و تولد زمین را به یکدیگر تبریک می گویند.

2

به یُمن این روزهای مبارک افراد با عید دیدنی های کوتاه ، اما شیرین ، جانشان را با دیدار از آنانی که دوستشان دارند لبریز از عشق می کنند و گاه این عشق را به صورت هدیه هایی کوچک در قالبی مادی نثار عزیزانشان می کنند. مطمئناً همه ما خاطرات خوشی از عیدی گرفتن داریم و شاید بعضی از آنها ، ما را به یاد عزیزانمان می اندازد.

مجله پیام یونسکو نقل می کند که :

رسم هدیه سال نو تاریخی دارد هم ساده و هم پیچیده . . . مثلاً این آرزوی ژاپنی ها را در آغاز سال نو شان بررسی کنیم : "wa uchi o-ni __ fuku(ای شیطان ها دور شوید – نیک بختی وارد شو)" همانگونه که سال کهنه باید با خود بد یمنی را ببرد ، دادن و گرفتن هدیه در آغاز سال نو ثروت و نیکبختی به همراه می آورد و این هدیه ها شگون و وردی جادویی تلقی می شود که تضمین می کند سال نو با همان شادمانی و سروری که آغاز شده است تداوم یابد . . . مردم فرانسه می گویند : " شیوه دادن هدیه مهمتر از خود هدیه است." و این گویای آن است که بنا به اعتقاد آنان ، اگر قرار است چیزی به دست کسی برسد بهتر است از راه هدیه باشد گویی عمل هدیه دادن ارزشی دوچندان به هدیه می بخشد. بومیان مائوری زلاند نو معتقدند که قدرتی جادویی که به آن "هائو" می گویند در هدیه رسوخ می کند و میان هدیه دهنده و هدیه گیرنده پیوندی دائمی برقرار می کند... اعضای جامعه با رد و بدل کردن هدیه که اغلب ارزشی نمادین دارد آن هم در زمانی خاص از سال زندگی جمعی را به شیوه ای آشکار و هویدا بیان می کنند ، زندگی جمعی که همانند رد و بدل کردن هدیه عبارت است از پذیرش آزادانه وابستگی متقابل به یکدیگر."*

حال سهم ما در این میان چه خواهد بود ؟ آیا نوروز را تنها با خرید کیف و کفش و لباس و خانه تکانی برای خودمان شیرین می سازیم یا از هم اکنون به فکر دنبال کردن این رسم قدیمی خواهیم بود؟ آیا افرادی هستند که من به عنوان یک جوان لازم باشد به آنها عیدی بدهم؟

   مطمئناً چنین افرادی وجود دارند. کافیست کمی به اطرافمان نگاه کنیم. پدر و مادری مهربان که همیشه می خواهیم فریاد بزنیم که دوسستتان داریم اما گاهی از بیان این احساسات شرم داریم. دوستانی که همیشه در کنارمان هستند و از داشتن آنها احساس امنیت می کنیم و می دانیم که دوستمان دارند. و شاید مهمتر از همه کودکانی که در فامیل یا در همسایگی ما زندگی می کنند و دلشان را برای گرفتن عیدی صابون می زنند و شاید یکی انگیزه های آنها از همراهی والدین در دید و بازدیدها گرفتن عیدی از دست بزرگتر ها باشد.

لازم نیست عیدی ها، گران باشند.فرقی نمی کند که آنها بزرگ یا کوچک باشند. همینقدر که در هنگام دادن عیدی عشقمان را از طریق آن شیء به قلب افراد سرازیر می کنیم کافیست و خوب می دانیم که در این میان سهم اعظم شادی نصیب خودمان خواهد شد. چون هیچ چیز شیرین تر از دیدن لبخند مادر و پدر ، در آغوش کشیدن یک دوست ، و شنیدن فریاد شادی یک کودک نیست.

بیایید نوروز امسال را برای خود و اطرافیانمان به یاد ماندنی کنیم .

* ماهنامه پیام یونسکو ، شماره 308 ، سال بیست و هفتم ص50

لينك مستقيم




نوشته شده در 1388/1/5ساعت توسط باران | نظر دهيد

آيا تا به حال آسمان را هنگام طلوع سپيده نگاه كرده‌ايد؟

آسمان كاملاً تاريك است و هيچ چيز را نمي‌توان تشخيص داد. بعد، كم كم، از سياهي آسمان كاسته مي‌شود و مي‌شود آسمان را از زمين تشخيص داد. آسمان ذرّه ذرّه روشنتر مي‌شود و پس از مدّتي زمين هم ديگر تاريك نيست و مي‌شود درختها، خانه‌ها، حيوانات، آدمها و ساير چيزها را از هم تشخيص داد. بالاخره قرص طلايي خورشيد نمايان مي‌شود و روشنايي روي زمين گسترده‌تر و گسترده‌تر مي‌شود، گويي تاريكي اصلاً وجود نداشته است.

 اين نمايش بسيار زيبا هر روز تكرار مي‌شود. هميشه پس از شب تار روز روشن فرا مي‌رسد. اين چيزي نيست كه بتوان در آن شك كرد. هر بار كه شب فرا مي‌رسد، حتّي در تاريكترين لحظات آن، همه ی ما اطمينان داريم كه صبح حتماً فرا مي‌رسد و اگر كسي در آن شك كند، به او مي‌خنديم. اين معجزه ی طبيعت، درس بزرگي براي انسانها به همراه دارد و دست‌مايه ی شاعران و نويسندگان زيادي شده است تا از اميد سخن گويند. نظامي مي‌گويد:

در نوميدي بسي اميدست

پايان شب سيه سپيد است

طبيعت از اين قبيل معجزه‌ها بسيار دارد. يكي از درخشانترين معجزات طبيعت و عظيمترين نمايشهاي كيهاني، گردش فصلها و رسيدن بهار از پي زمستان است. همه ی ما ديده‌ايم كه چطور پس از بارش باران و وزيدن باد بهاري، زمين مرده دوباره زنده مي‌شود، برگهاي جوان از شاخه‌هاي پير سر مي‌زنند، هوا پر از شادابي و طراوت مي‌شود و گلها همه جا را پر از شادي و زيبايي مي‌كنند؛ آن هم زماني كه مدّتهاست زمستان همه جا را فراگرفته و سرما و يخبندان بر همه ی سرزمينها حكمفرما شده و كوچكترين اثري از گل و سبزه به جا نمانده است و در ظاهر وقوع چنين تحوّل عظيمي در حيات طبيعت باور كردني نيست. با اين حال كسي نيست كه در وقوع اين معجزة هميشگي شك كند و آمدن بهار را انكار كند. هيچ كس نمي‌گويد كه بهار سال قبل آخرين بهار بود و ديگر بهاري در كار نيست. قواي عظيمي كه بر اين جهان حاكم است، حتماً بهار را بر پا مي‌كند.

با اين وجود، همين قواي عظيم و باشكوه، آيا قادر نيست همين كار را با دل و جان ما كند؟

تاريخ زندگي انسان بر روي اين كره ی خاكي نشان مي‌دهد كه اين اتّفاق در زندگي بشر بارها و بارها افتاده است. يعني زماني كه همه چيز در تاريكي فرو رفته، مردم گرفتار نااميدي شده‌اند، و هيچ چيز نمي‌توانسته آنها را خوشحال و راضي نگه دارد، زماني كه اخلاقيات سقوط كرده، مردم از يك طرف اسير فقر و مشكلات اجتماعي و از طرف ديگر گرفتار تكلّف و تجمّلات ظاهري شده‌اند و همه چيز معنيش را در نزدشان از دست داده، در اوج نااميدي، اتّفاقي افتاده كه باعث شده افكار و احساسات و فرهنگ آن مردم تحوّل پيدا كند و جامعة انساني با يك روح تازه دوباره در مسير پيشرفت قرار بگيرد. تاريخ نشان مي‌دهد كه اغلب اين تحوّلات و انقلابات در تمدّن انسان همزمان با ظهور يك دين جديد و گاهي نتيجه ی مستقيم آن بوده است. آيا هيچ امكان ندارد اين اتّفاق دوباره رخ بدهد؟

هر صبحي كه مي‌دمد و هر بهار كه از راه مي‌رسد، با خود نويدي به همراه دارد: اين كه هر قدر اجتماع اطراف ما را مشكلات احاطه كرده باشد و هر قدر قلبها پر از سردي و نااميدي باشد، همان نيروي عظيمي كه هر بار معجزه ی سپيده دم و بهار را ظاهر مي‌كند، مي‌تواند جان تازه‌اي به جامعه ی انساني ببخشد تا از خواب بيدار شود و زندگي را دوباره از سر بگيرد.

لينك مستقيم




برچسب ها : درسي , ازبهار

نوشته شده در 1388/1/5ساعت توسط باران | نظر دهيد

پشت ویترین مغازه ها می ایستم. دکورهایشان را نگاه می کنم. در این دنیای پر از رنگ، هر روز رنگی می آید و شیئی جدید ظاهر می شود. رسانه های گروهی در سراسر دنیا کالاهای جدیدی را تبلیغ می کنند و با آن آگهی های وسوسه انگیزشان، خریداران را برای خرید جدید ترین ها تحریک می کنند.

نگاه می کنم به این همه زیبایی و هر روز چیزهای زیباتری هم می آیند: لباس های قشنگ تر، کفش های رنگارنگ تر، وسایل تزیینی جدیدتر، لوازم آرایشی مدرن تر، ظروف پر زرق و برق تر. جلوی مغازه های گُل گُلی می ایستم. در این فصل چه لباسی مد شده است؟ حساب و کتاب می کنم که اگر پول توجیبی هایم را جمع کنم، یک کم هم ته جیبم را بتکانم و یک کم هم از والدین گرامی پول بگیرم، می توانم تمام آن چه را که برای این فصل می خواهم تهیه کنم.

کودک که بودیم هر چه می خریدند و تنمان می کردند، خوشحال و شادمان می شدیم. فرقی نمی کرد گران باشد یا ارزان، مارک داشته باشد یا نداشته باشد، از گران ترین مغازه خریداری شده باشد یا از ارزان ترین آن، از فلان پاساژ خریده باشیم یا از شنبه بازار. رنگش هم مهم نبود که به شلوارمان بیاید یا نیاید، با کفشمان جور شود یا نشود؛ به فکر این نبودیم که جورابمان را با گل سرمان هماهنگ کنیم یا نکنیم، خیلی مهم نبود، فقط مهم این بود که نو بود و با آمدنش یه بغل شادمانی کودکانه می آورد و با آمدنش یک دنیا خوشحالی فراهم می کرد. فارغ از لباس هایی که پوشیده بودیم و فارغ از لباس هایی که دوستان کوچکمان به تن کرده بودند، آن ها را دوست می داشتیم، با آنان هم بازی می شدیم و با آنان هم نشین می گشتیم.

کودک که بودیم ذوق یک لباس جدید سرشار از عطر خوشحالیمان می کرد و وقتی لباس ها را می پوشیدیم، سربلند راه می رفتیم و با غروربه این و آن نگاه می کردیم که همه بدانند لباس هایمان نو است. از مد چه می دانستیم، نمی دانم، چه قدر از مد خبر داشتیم، نمی دانم، فقط می دانم که:

وارد میهمانی که می شدیم لباس های تازه به تن شده مان، برق می زد. بزرگ ترها می آمدند و به روش های تربیتی عجیب و غریبشان با ما حال و احوال می کردند، بعد نگاهی به قد کوتاه و جثه ی ظریف مان می اندختند و می گفتند: به به! چه پیراهن قشنگی. به به! چه بلوز قشنگی. به به! چه کفش قشنگی. به به! چه شلوار قشنگی. به به! چه ...

و بعد کودکی بودیم که به خود می بالیدیم و فکر می کردیم حتما این همه قشنگ ها را که پوشیده ایم، حتما دختر بسیار خوبی هم هستیم، حتما پسر بسیار مهربانی هم هستیم و کم کم لباس شد ارزش وجودی ما و بعد ارزش وجودی انسان ها. یاد گرفتیم که شاهزاده و گدای زندگیمان را اول از لباسشان بشناسیم و کم کم لباس خریدن، بازی بزرگسالیمان شد و خوشحالی جوانیمان. آخر کودک که بودیم، وقتی می خواستند از ما تعریف کنند، لباس هایمان را می دیدند، ظاهر زیبا اولین نشان خوب بودن شد و زیبایی چهره اولین وسیله ی قضاوت انسان های اطراف. شاید راه دیگری هم نبود، شاید امکان دیگری نیز وجود نداشت. آخر هنوز ذره بین کشف درون یافت نشده بود، آخر زیبایی های درونی به این آسانی درک نمی شد.

دنیای ما رشد کرد و شکل گرفت تا به امروز که ما نیز، خود، آدمیان را از لباس هایشان می شناسیم و می خواهیم و می پسندیم.

جلوی مغازه های رنگارنگ می ایستم. و فکر می کنم این لباس های رنگارنگ، سرگرمی خوبی است برای دنیای پر از سرگرمی های مادی. می توان جدید ترین ها را خرید، جدید ترین ها را پوشید و از مد پیروی کرد. شاید یک احساس درونی است و یک انگیزه ی قلبی که تبعیت از مد یعنی وحدت یافتن با سایر هم سن و سالان خود. لباس های یک شکل پوشیدن در یک فصل خاص از سال یعنی:

آی آدم ها! ببینید. ما همه مثل هم هستیم، متحدیم در لباس.

و ای کاش این لباس، تنها نشانه ی وحدت ما نبود.

فکر کن مد می شد که همه ی آدم ها راست بگویند، غیبت نکنند، اول فکر کنند بعد حرف بزنند، مهربان باشند، با گذشت و فداکار باشند. ایثار کنند. از حق خود بگذرند و دیگران را در وجود خودشان ببینند. از دوستی بگویند، از عشق از صمیمیت، از وفا و عاطفه و دوست داشتن و فکر کن مد می شد که همه ی آدم ها فقط خوبی های همدیگر را ببینند و بدی ها را از یاد ببرند. آن وقت جلوی ویترین مغازه ها که می ایستادیم، فروشنده می گفت:

خانم! بفرما داخل یک سبد محبت داریم. برای شما آوردیم، مد این ماه است، نه! مد امروز است، مد همین ساعت، مد همین لحظه. برازنده ی شما است و فروشنده ی دیگر بورداهایش را می آورد و اثبات می کرد که راست گویی بهتر از دروغ گفتن است و آن دیگری سایت ها را جستجو می کرد و به ما می قبولاند که گذشت راهگشای راه های مسدود زندگی است .

ای کاش ما بچه هایمان را جور دیگری تربیت کنیم. ای کاش یادمان بماند که اگر بچه دار شدیم، لباس های جدیدش را که پوشید و وارد میهمانی شد، نگذاریم هر کس از راه رسید، اول لباسش را ببیند و از لباس هایش تعریف کند و از قشنگی موهایش بگوید. از گل سر جدیدش و کفش قشنگش. جلو برویم، او را معرفی کنیم و بگوییم:

این فرزند من است که بسیار مهربان است، این فرزند من است که با سن کمش صادق است و با گذشت، این فرزند من است که همه را خوب می بیند و همه را خوب می داند و به همه خوبی می کند. این فرزند من است که دستش را برای کمک به دیگران جلو می برد و آن ها را حمایت می کند و به ایشان مهربانی می ورزد. این فرزند من است که ...

لينك مستقيم




نوشته شده در 1387/12/28ساعت توسط باران | نظر دهيد

ساسی مانکن و حسین مخته را می شناسیم. حتما این ترانه ی محبوبش را هم شنیده ایم:

- وای وای پارمیدای من کوش، وای وای می رم از هوش ... شارمیـتا نه پارمیدا؟

- تو که عروسکی، تو که ملوسکی، دیوونه ی اون چشاتم ... با من برقص و خودتو به من بچسبون، موهاتو بکن پریشون...؟

- ...اگه خوب بلدی برقصی، بیا امشب رو برام بلرزون، همه می دونن خیلی دافم، من رو از قر کمرت نترسون... .

- ... دیگه ازت بریدم، دلم رو نمی دم، بس کن، ... رفتی منو دور زدی، حالت رو بد می گیرم، ... .  

- ناز داره چه وای، قر کمرش کشته منو وای، سیاه چشمی، هی منو می پاد، منم می دونم که منو می خواد،... .

این روزها همه از این آهنگ ها گوش می کنند، شما چه طور؟

نسل دیروز دلشان به ترانه ها و موسیقی هایی خوش بود که پدران و مادرانشان با آن ها خاطره داشتند. آن ترانه ها را امروز هم می شنویم، البته گاه گاهی، اما هنوز هم برای ما دلچسب و گوشنوازند. ترانه هایی که هنوز هم احساس می کنیم جایی برای خود دارند و در این دنیای موسیقی می شود وقتی گذاشت و دل به آن ها سپرد.

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

کم کمش این بود که یک سری کلمات نا مربوط و ناموزون را کنار هم نمی گذاشتند تا بشنویم. حداقلش این بود که اهالی موسیقی آهنگساز بودند و برای موسیقی دل می سوزاندند، شاعران واقعا شعر می گفتند و برای قافیه و مصراع ها و بیت ها برنامه می ریختند. بین واژه ها بهترین را بر می گزیدند و بهترین کلمه ای که شایسته بود انتخاب می کردند. لابه لای شعرهایشان فحش نمی دادند که:

- آخه چه قدر خوشگلی بی شرف...

موسیقی باعث می شد تا نسل گذشته لحظاتی از این های و هوی و دغدغه های زندگی جدا شوند، چشم هایشان را ببندند و احساس کنند در ملکوت سیر می کنند. نغمه های دلنشین بشنوند و با آهنگ ها خاطره بیافرینند. ایتس ایتس و بوم بوم جایی نداشت، نت های موسیقی به درستی و منطقی کنار هم قرار می گرفتند، درِ پنج خط حامل باز نمی شد تا تمام نت ها بریزند روی ترانه و سرازیر شوند داخل گوش شنونده ها. «شد خزان»های دیروز و «الهه ی های ناز»، تبدیل شده به «ناز داره چشات» و «وای وای پارمیدا ی من کوش». این روزها به جای بنان و مرضیه، امیر تتلو، رضایا وDj  انوش به بازار آمده اند و اصولا هم نامی از ترانه سراها به میان نمی آید، مگر قلیلی.

خواننده های پاپ دیروز هم دارند روش های پیشین خود را تغییر می دهند و موسیقی و شعر را مطابق زمانه پیش می برند.

ده سال دیگر کجای دنیای موسیقی خواهیم بود؟

ده سال دیگر کجای دنیای ترانه ها خواهیم بود؟

و آیا آن چه امروز می شنویم، ده سال دیگر ارزش هنری خواهد داشت؟

و یا

اصلا آن چه را که امروز می شنویم، ارزش هنری دارد؟

  

پاورقی:

خودم جواب سوال ها را نمی دانم. شاید شما می دانید.

لينك مستقيم




نوشته شده در 1387/12/26ساعت توسط باران | نظر (2)

JavaScript Codes